قصه واکسن آروین
عزیزم قصه ای که امروز برات می نویسم قصه واکسن دو ماهگیته گل من صبح از خواب بیدارت کردیم و لباساتو عوض کردم قراره امروز تو رو ببریم مرکز بهداشت تا واکسن دو ماهگیت رو بزنیم مثل همیشه مشغول خنده و بازی بودی و فکر می کردی میریم بیرون تا بگردیم آخه تو ماشین سواری رو خیلی خیلی دوست داری چندقطره هم استامینیفون دادم .خیلی استرس داشتم آخه مامانی نمیتونست گریه کردن خوشگلشو ببینه از بابایی خواستم تا اون ببرتت تو اتاق ،بابایی می گفت من که اصلاً دلم نمیاد بالاخره ما دو تایی با آروین کوچولو رفتیم تو و اون خانم بد اخلاقه بهت واکسن زد و من همش چشامو بسته بودم و با تو گریه می کردم تو جیغ زدی و بابایی بدو تو رو برد بیرون ...
نویسنده :
لیلا و علی
7:42









