آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

قصه واکسن آروین

عزیزم قصه ای که امروز برات می نویسم قصه واکسن دو ماهگیته گل من صبح از خواب بیدارت کردیم و لباساتو عوض کردم قراره امروز تو رو ببریم مرکز بهداشت تا واکسن دو ماهگیت رو بزنیم مثل همیشه مشغول خنده و بازی بودی  و فکر می کردی میریم بیرون تا بگردیم آخه تو ماشین سواری رو خیلی خیلی دوست داری  چندقطره هم استامینیفون دادم .خیلی استرس داشتم آخه مامانی نمیتونست گریه کردن خوشگلشو ببینه از بابایی خواستم تا اون ببرتت تو اتاق ،بابایی می گفت من که اصلاً دلم نمیاد بالاخره ما دو تایی با آروین کوچولو رفتیم تو و اون خانم بد اخلاقه بهت واکسن زد و من همش چشامو بسته بودم و با تو گریه می کردم تو جیغ زدی و بابایی بدو تو رو برد بیرون ...
25 مرداد 1390

آروین داره بزرگ میشه میگی نه ؟!

آروین کوچولوی ناز داره بزرگ میشه آروین ما بزرگ شده چون داره می خنده خیلی هم ناز می خنده حتی گاهی قهقهه هم می زنه آروین ما بزرگ شده چون میتونه سرش رو محکم و صاف نگه داره آروین ما بزرگ شده چون وقتی گشنه میشه مشتشو میکنه تو دهنش و مارچ و مورچ صدا میده آروین ما بزرگ شده و صدای مامان و باباشو تشخیص میده دنبال صدا میگرده تا پیداش کنه آروین ما بزرگ شده و صدای آو و اوو درمیاره آروین ما بزرگ شده و آغوشو میفهمه وقتی میذاریش زمین جیغ می زنه آروین ما بزرگ شده و برا تشخیص اشیا لحظاتی روی اونها زوم میکنه آروین ما بزرگ شده وقتی رو شکم می خوابونیم دوست داره و سعی میکنه چهاردست و پا راه بره آروین ما بزرگ شده و با جغجغه اش بازی میکنه ...
24 مرداد 1390

ماه رمضان

آروین عزیزم خیلی وقته فرصت نمیکنم بیام و از خاطراتت بنویسم آخه تو عزیز دل من اکثر وقتمو پر می کنی و چون همش دوست داری تو آغوش من و بابایی باشی برای همین ما دربست در خدمت پسر گلم هستیم آروین جونم امسال اولین ماه رمضان زندگیتو تجربه می کنی همراه مامان و بابایی به مهمونی میری و تو بغل مامانی سر سفره افطار میشینی و مامانی برات دعا میکنه و از خدا به خاطر دادن تو تشکر و سپاسگذاری می کنه عزیزم روزی که مهمونی داشتیم خیلی گریه می کردی و بابایی می گفت وقتی می بینه باباش تو خرج افتاده ناراحته و همه می خندیدیم و تو بعد از رفتن مهمونا شروع کرده بودی به خنده و قهقهه راستی دختر عمو اسما خیلی دوستت داره و بهت میگه داداش و قراره تو هم بهش بگی آبجی ای...
23 مرداد 1390

آروین و شیرین کاریهایش

ناز دلم قربونت برم آروین کوچولوی ناز من اگه گفتی این چیه و کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزم این تو.یی (٥٨روزگی) و اون جغجغه ات تو پسرک ناز من امروز برای اولین بار جغجغه ات را به دست گرفتی و باهاش بازی کرد از بس خوشحال بودم که می خواستم دورت بگردم اینجا رو وقتی ازت می گرفتم اینطوری گریه می کردی ومن قربون صدقه ات می رفتم آخرشم خسته شدی و خوابیدی قربونت برم عزیز دلم ...
17 مرداد 1390

بله برون خاله

آروین پسرک کوچولوم سلام مامانی عزیزم امروز جمعه ٣١ تیر مراسم  بله برون خاله بود عصر من و تو و بابا آماده شدیم و رفتیم خونه مامان جون بالاخره خاله ثریا با این همه خواستگار و ایرادهای بنی اسرائیلی حسین آقا رو انتخاب کرد حسین آقا پسر خوبیه همه تأییدش کردند با آرزوی خوشبختی برا خاله ثریا و عمو حسین اینم تویی که میری خونه باباجون همه از خوشگلی تو تعریف می کردن تو هم تو بغل آنا (مامان بزرگ مامانی )خوابیده بودی گلم ...
11 مرداد 1390

حموم 40 روزگی

اروین عزیزم سلام مامانی امروز تو ٤٠ روزه شدی مامان بزرگ اومده خونه ما تا تو رو حموم کنیم گذاشتیمت تو وان حمومت ولی لیز خوردی مجبور شدیم تو تشت بشوریم مامان بزرگ اول برا تموم بدنت حنا گذاشت و رو سرت زرده تخم مرغ کشید تا ریشه موهات قوی بشه بعد چند دقیقه شستیم ...
11 مرداد 1390

عکسهای آروین

آروین عزیزم چهارشنبه مراسم عقد و جشن نامزدی خاله تو تالار وحدت نور برگزار شد و ما کلی از تو فیلم و عکس گرفتیم و امروز تو خونمون هستیم و من می خوام چند تا از عکساتو بذارم آروین در بیمارستان آروین جون در ٧ روزگی آروین در ٩ روزگی آروین در ١٥ روزگی آروین در ٢٠ روزگی آروین در ٢١ روزگی آروین در یک ماهگی آروین در ٣٤ روزگی آروین در ٤١ روزگی آروین هندوانه می شود آروین در ٤٥ روزگی در ٥٠ روزگی وآخرین عکس تا امروز ...
11 مرداد 1390